الشيخ البهائي العاملي

85

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

بلاى عشق دل درد و بلاى عشقش افزون خواهد * او ديده‌ى دل هميشه در خون خواهد وين طرفه كه اين آن به محل ميطلبد * و آن در پى آنكه عذر او چون خواهد خواست دل دل جور تو اى مهر گسل ميخواهد * خود را بغم تو متصل ميخواهد ميخواست دلت كه بيدل و دين باشم * باز آى چنان شدم كه دل ميخواهد لطف ازلى لطف ازلى نيكى هر بد خواهد * هر گمره را روى به مقصد خواهد گر جرم تو بيعدست نوميد مشو * لطف بىحد گناه بىعد خواهد 1160 حكايت وفا اى آنكه دلم غير جفاى تو نديد * وى از تو حكايت وفا كس نشنيد قربان سرت شوم بگو از ره لطف * لعلت بدلم چه گفت كز من برميد ؟ نفى و اثبات كارى ز وجود ناقصم نگشايد * گوئى كه ثبوتم انتفا ميزايد شايد ز عدم من بوجودى برسم * زان رو كه ز نفى نفى ، اثبات آيد آهنگ حجاز آهنگ حجاز مىنمودم من زار * كامد سحرى به گوش دل اين گفتار يا رب بچه روى جانب كعبه رود * گبرى كه كليسيا ازو دارد عار آداب و رسوم از دام دفينه خوب جستيم آخر * بر دامن فقر خود نشستيم آخر مردانه گذشتيم ز آداب و رسوم * اين كنده ز پاى خود شكستيم آخر تحفه جان گفتم كه كنم تحفه‌ات اى لاله عذار * جان را ، چو شوم ز وصل تو برخوردار 1170 گفتا كه بهائى اين فضولى بگذار * جان خود ز منست غير جان تحفه بيار